ذکر مصائب شب عاشورای سیدالشهدا علیهالسلام
شب وصل است و تب دلبری جانان است ساغـر وصل لـبالب به لب مـستان است در نظر بازیشان اهل نظر حیران است گوئـیا مشعـله از بـام فـلک ریزان است چشم جادوی سحر زین شب و تب گریان است یا رب این بوی خوش از روضه جان میآید یا نسیمیست کز آن سوی جهـان میآید یارب این نور صفات از چه مکان میآید؟ عجب این همهمه از حـور جـنان میآید یا رب این آب حیات از چه دلی جوشان است؟ گوش تا گوش همه کرّ و فر دشمن پست شاه بنـشـسـته بر او حـلـقه یاران الـست پیرهنچاک و غزلخوان و صراحی در دست چار تکبیر زده یکسره بر هرچه که هست خیمه در خیمه صدای سخن قـرآن است وه از آن آیت رازی که در آن محفل بود مفـتی عقـل در این مسـئله لا یعـقـل بود عشق میگفت به شرع آنچه بر او مشکل بود خم می بود که خون در دل و پا در گل بود ساغر سرخ شهادت به کف مستان است این حسین است که عالم همه دیوانه اوست او چو شمعیست که جانها همه پروانه اوست شرف میکـده از مـسـتی پیـمـانـه اوست هر کجا خانه عشق است همه خانه اوست حالیا خـیـمـهگـهـش بـزمگه رنـدان است محرمان حلقـه زده در پی پـیغـامی چند چـشـم اِنـعــام مـداریـد ز اَنـعـامـی چـنـد فرصت عیش نگهدار و بزن جامی چند که نماندهست ره عـشق مگـر گامی چند در بـلائـیم ولی عـشـق بـلاگـردان است امشب است آنکه ملائک در میخانه زدند گل آدم بـسـرشـتـنـد و بـه پـیـمـانه زدنـد بـا مـن راهنـشـیـن بــاده مـسـتـانـه زدنـد قـرعـه فـال بـه نــام مـن دیــوانـه زدنـد یوسف فاطمه را ننگ جهان زندان است ظهـر فـردا عـمـل مـذهـب رنـدان بکـنم قـطع این مرحـله با ملک سـلیـمان بکنم حـمـله بر شـعـبده از دولـت قـرآن بکـنم آنچـه اسـتـاد ازل گـفـت بـکـن آن بکـنـم عاقبت خانه ظلم است که آن ویران است نـقـدهـا را بُـوَد آیـا که عـیـاری گـیرند؟ تا همه صومـعـهداران پی کـاری گیرند و به تـاریکی شب ره به کـناری گـیرند صادقـان ز آیـنـه صـدق غـبـاری گـیرند صحنه مشهد ما صحن نگـارستان است در شب قدر نگفت از سر و سامان زینب داشـت انـدیـشـه فـردای یـتـیـمـان زینب گـفـتی از یـاد پـریـشـانی طفـلان زیـنب داشت امشب همه گیسوی پریشان زینب این چه خوابیست که در خوابگه شیران است؟ ظهر فردا قد رعنای حـسین است کمان باز جـویـد شـه بـییـار ز عـبـاس نـشان ز عـلـمدار خود آن خسرو شمشاد قـدان که به مژگان شکند قلب همه صف شکنان قرص خورشید هم از خجلت او پنهان است علی اکـبر به اجازت ز پـدر خواهشمند صبر از این بیش ندارم چه کنم؟ تا کی و چند؟ جان به رقص آمده از آتش غیرت چو سپند بوسهای بر لب خشکم بزن ای چشمه قند دستی اندر خم زلفش که چنین پیچان است او سلیمان زمان است که خاتم با اوست سرّ آن دانـه که شد رهـزن آدم با اوست نـفـس هـمـّت پـاکـان دو عـالـم با اوست زخم شمشیر و سنان چیست که مرهم با اوست؟ پس چه رازیست که خنجر به گلو برّان است؟ شام فـردا که رسد زینب گـریان و دوان در هـیـاهــوی رذیـلانـه آن اهــرمـنــان پرسد از پیکر صدچاک شه تـشنه زبان که شهیدان کهاند این همه خونین کـفنان جگر رود فرات از دل او سوزان است او که دربـانـی مـیـخـانـه فـراوان کـرده نوش پیمانۀخون بر سر پیمان کرده است اشک را پیرهنِ یوسفِ دوران کرده است چنگ بر گونه زده موی پریشان کرده است در دل حـادثه مجـموعِ پـریـشـانان است گفت عباس که: من از سر جان برخیزم از سر جان و جهان دستفشان برخیزم از سر خواجگی کـون و مکـان برخیزم من به بویت ز لحد رقـصکنان برخـیزم این چه روح است و کرامت که در این یاران است |